![]()
سین، مامان شین
غولنگ گفت :"بیااااااااااااام؟؟"
صدایی نیومد.
غولنگ با خودش گفت :" حتما پشت ماشین قایم شده!"
اما تا رفت پشت ماشین رو بگرده، غولاژ از زیر سبد پرید بیرون و گفت :"ساک ساک!"
غولنگ پکر شد. از اینکه "قایم شدن زیر سبد" به ذهن خودش نرسیده بود اخماش رفت توی هم.
غولاژ چشم گذاشت. " ده... بیست... سی..."
غولنگ دوید و سبد رو برداشت و بلند کرد که بره زیرش قایم بشه....
غولاژ گفت :"بیااااااااااام؟"
غولنگ توی دلش خندید، اما جوابی نداد.
غولاژ گفت : غولنگ ؟؟ چرا سبد رو گذاشتی روی سرت ؟؟؟؟؟
![]()
قبول دارم که داستان ها نپخته اند و بوی زهم می دن !!! اما دوست ندارم مستقیماً به چرایی پیدا شدن غولنگ اشاره کنم و بذارم خودش بفهمه.
این روزها شین و باباش با کاراکتر لوس جدیدی به نام "آقا فشفشه" در حال داستان سرایی هستند. داستان ها به روش کاملاً در گوشی و پچ پچ وار گفته می شن، قطعاً اگر من بشنوم کلی غلط تربیتی از توشون می گیرم و بهتره که به گوش من نرسن !!! هنوز شین این جناب رو مصور نکرده. به همین علت اصلا دلم نمی خواد که تصورش کنم. هر بار که بهش فکر می کنم یه مرد لاغر دماغو با کلاه شاپو می آد به ذهنم که دوستش ندارم. به محض اینکه شین تصویر ذهنیش رو از آقا فشفشه کشید سعی می کنم اینجا بذارمش.
دلم ایده های جدید و نو برای داستان های آقا فشفشه می خواد. اما فعلاً تمام ایده ها داره صرف تدوین برنامه غذایی هفته می شه که پدر و دختر در این راستا نه تنها هیچ گونه همکاریی نمی کنن، بلکه کلی هم کارشکنی مبذول می فرمایند !!! شما ایده ای ندارین ؟
سین، مامان شین
غولنگ این ور رو گشت ... اون ور رو گشت... دید یه سوراخ روی تنه درخته.
دوید بره تو سوراخ قایم شه، سرش رو توی سوراخ فرو برد، اما بدنش توی سوراخ جا نشد.
![]()
" هشتاد، نود، صد، بیااااام ؟؟"
صدایی نیومد... غولنگ نگفت "بیاااا" اما غولاژ بلافاصله گفت :" غولنگ توی سوراخ درختی ، ساک ساک"
از کجا فهمید ؟؟
سین، مامان شین
ببخشید اگه این داستان ها کمی تا اندکی لوسه و پایان بندی مناسبی نداره.
"حوصله من سر رفته غولنگ"
" من هم ، غولاژ"
"بیا یه بازی بکنیم"
" مثلاً چی ؟"
"قایم باشک!"
"باشه. تو اول چشم بذار"
غولاژ شمرد : " ده ... بیست... سی..."
غولنگ این ور رو گشت ، اون ور رو گشت، رفت و پشت دیوار قایم شد.
" شصت ... هفتاد ... هشتاد... نود... صد !!! بیااااااااااااااام ؟"
"بیااااااااااااااا"
"غولنگ پشت دیواری ، ساک ساک"
غولنگ با ناامیدی از پشت دیوار اومد بیرون. "غولاژ تو چه شکلی فهمیدی که من پشت دیوارم ؟"
جدی ، غولاژ چه شکلی فهمید که غولنگ پشت دیواره ؟؟؟
![]()
پ.ن : نقاشی بهتری از غولنگ و غولاژ پیدا نکردم. حالا یا عکس های قبلی که نمی دونم چرا گم شون کردم رو پیدا می کنم، یا شین دوباره می شینه و دوباره داستان های قبلی رو می کشه ( هه ! زهی خیال باطل ) و من ماجرا های غولنگ و غولاژ رو ادامه می دم.
پ.ن، پ.ن.ق : اون سم هاشون من رو رسماً نابود کرده !!! الهی قربون اون فکر احمقت برم من بچه !!
پ.ن . پ.ن.ق.تر: اگه شین حاضر نشد دوباره نقاشی های داستان های قبلی رو بکشه ، اونوقت مجبورم قصه ها رو بدون نقاشی بنویسم تا به داستان های جدید برسیم و شین براشون نقاشی بکشه.
دیگه پ.ن ندارم برید خوش باشید !!
سین، مامان شین